آخر و عاقبت حضرت یوسف علیه السلام - السلام علیک یا ابا عبد الله الحسین علیه السلام
 

السلام علیک یا ابا عبد الله الحسین علیه السلام

به وبلاگ امام حسین علیه السلام خوش آمدید اللهم صل علی محمد و آل محمد

آخر و عاقبت حضرت یوسف علیه السلام
ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢  

در سریال یوسف پیامبر علیه السلام که چند هفته پیش به پایان رسید همه دیدیم که بالاخره یعقوب نبی علیه السلام به وصال خود
رسید و پسرش یوسف علیه السلام را ملاقات کرد.
ماجرا در همین جا پایان یافت و ما دیگر متوجه نشدیم که آخر و عاقبت کار به کجا کشید
داستان جالب و خواندی و واقعی مرگ و دفن حضرت یوسف علیه السلام (آخر و عاقبت یوزارسیف) را از منابع معتبر برای شما استخراج نموده ایم
و بصورت خلاصه و مفید در اینجا بیان کرده ایم
حضرت یوسف علیه السلام به قدری محبوبیت اجتماعی پیدا کرده و عزت نفس فوق العاده ای نزد مردم مصر داشت که پس از فوتش بر سر محل
به خاک سپاریش نزاع شد. هر طایفه ای می خواست جنازه یوسف علیه السلام در محل آنها دفن شود تا قبر او مایه برکت در زندگی شان باشد
بالاخره رای بر این شد که جنازه یوسف علیه السلام را در رود نیل دفن کنند زیرا آب رود که از روی قبر رد می شد مورد استفاده همه قرار می گرفت
و با این ترتیب همه مردم به فیض و برکت وجود پاک حضرت یوسف علیه السلام می رسیدند

صبر بسیار بیاید پدر پیر فلک را
تا دگر مادر گیتی چون تو فرزند بزاید

جنازه حضرت یوسف علیه السلام را در میان رود نیل دفن کردند تا زمانی که حضرت موسی علیه السلام
می خواست با بنی اسرائیل از مصر خارج شود در این هنگام جنازه را از قبر بیرون آورده و به سوی فلسطین آورده و دفن کردند
تا به وصیت  حضرت یوسف علیه السلام عمل شده باشد خداوند به پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله- خطاب نمود و می فرماید :
اینها از اخبار غیبی است که به تو وحی کردیم تو نزد برادران یوسف علیه السلام نبودی در آن موقع که مکر کردند (تا یوسف علیه السلام را به چاه بیفکنند ) 1
 
در داستان‎های ایشان (یوسف و یعقوب و برادران یوسف و داستان‎های پیامبران دیگر)، درسهای آموزنده‎ای برای صاحبان بصیرت است.»[2]

این داستان‎ها حاکی از واقعیتهای حقیقی است، نه آن که آنها را ساخته باشند.[3]

جالب توجه این که:

مدتی ماه (بر اثر ابرهای متراکم) بر بنی اسرائیل طلوع نکرد (هرگاه می‎خواستند از مصر به طرف شام بروند احتیاج به نور ماه داشتند و گرنه راه را گم می‎کردند) به حضرت موسی(ع) وحی شد که استخوانهای یوسف(ع) را از قبر بیرون آورد (تا وصیت او انجام گیرد) در این صورت، ماه را بر شما طالع خواهم کرد.


جنازه حضرت یوسف(ع) را در میان رود نیل دفن کردند تا زمانی که حضرت موسی(ع) می‎خواست با بنی اسرائیل از مصر خارج شود. در این هنگام جنازه را از قبر درآورده و به سوی فلسطین آورده و دفن کردند، تا به وصیت حضرت یوسف(ع) عمل شده باشد.


موسی(ع) پرسید که چه کسی از جایگاه قبر یوسف آگاه است؟

گفتند:

پیرزنی آگاهی دارد.

موسی(ع) دستور داد که آن پیرزن را که از پیری، فرتوت و نابینا شده بود، نزدش آوردند.

حضرت موسی(ع) به او فرمود:

«آیا قبر یوسف را می‎شناسی؟»

پیرزن عرض کرد:آری.

حضرت موسی(ع) فرمود:ما را به آن اطّلاع بده.

او گفت:

اطلاع نمی‎دهم مگر آن که چهار حاجتم را بر آوری:

اول: این که پاهایم را درست کنی.

دوم: اینکه از پیری برگردم و جوان شوم.

سوم: آن که چشمم را بینا کنی.

چهارم: آن که مرا با خود به بهشت ببری.

 

این مطلب بر موسی(ع) بزرگ و سنگین آمد.
از طرف خدا به موسی(ع) وحی شد، حوائج او را برآور.
حوائج پیر زن برآورده شد.

آن گاه او مکان قبر یوسف(ع) را نشان داد.

موسی (ع) در میان رود نیل جنازه یوسف(ع) را که در میان تابوتی از مرمر بود بیرون آورد و به سوی شام برد. آن گاه ماه طلوع کرد. از این رو، اهل کتاب، ‌مرده‎های خود را به شام حمل کرده و در آن جا دفن می‎کنند.[4]

 

جنازه یوسف(ع) را (بنابر مشهور) کنار قبر پدران خود دفن کردند.

اینک در شش فرسخی بیت المقدس، مکانی به نام قدس خلیل معروف است که قبر یوسف(ع) در آن جا است.

 

حُسن عمل و نیکوکاری این نتایج را دارد که خداوند پس از حدود چهار صد سال با این ترتیبی که خاطر نشان شد، طوری حوادث را ردیف کرد، تا وصیت حضرت یوسف(ع) به دست پیامبر بزرگ و اولوا العزمی چون حضرت موسی(ع) انجام شود، و به برکت معرّفی قبر یوسف(ع) به پیر زنی آن قدر لطف و عنایت گردد.[5]

آری، یوسف(ع) بر اثر پرهیزکاری و خدا ترسی، آن چنان مقام ارجمندی در پیشگاه خدا پیدا کرد که در روایت آمده: هنگامی که پیامبر اسلام ـ صلّی الله علیه و آله ـ در شب معراج، به آسمان سوم رسید، یوسف(ع) را در آن جا به گونه‎ای دید که:

«کانَ فَضْلُ حُسْنِهِ عَلی سایرِ الْخَلْقِ کَفَضْلِ الْقَمَرِ لَیلَهِ الْبَدْرِ عَلی سایرِ النُّجُومِ؛ زیبائیش نسبت به سایر مخلوقات، همانند زیبایی ماه در شب چهارده نسبت به ستارگان بود.»[6]

         

[1] . یوسف، 103.

[2] . یوسف، 111.

[3] . مجمع البیان، ج 5، ص 262ـ266.

[4] . علل الشرایع، ص 107؛ بحار، ج 13، ص 127.

[5] . در بعضی از روایات نقل شده که پیامبر اسلام ـ صلّی الله علیه و آله ـ در سفری در بیابان به چادر نشینی برخورد، چادر نشین حضرت را شناخت، بسیار پذیرایی کرد. هنگام خداحافظی، رسول اکرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ به او فرمود: هرگاه از ما چیزی بخواهی از خدا می‎خواهیم که به تو عنایت کند؛ او در جواب گفت: از خدا بخواه شتری به من بدهد که موقع حرکت، اثاثیه خود را بر آن بگذارم و چند گوسفند به من عطا کند که در این صحرا آنها را بچرانم، و از شیرشان استفاده کنم. حضرت آنها را از خدا تقاضا نمود. خداوند هم تقاضای حضرت را برآورد. در این هنگام رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ به اصحاب خود رو کرد و فرمود: ای کاش این مرد نظر و همتش بلند بود و مثل عجوزه بنی اسرائیل، خیر دنیا و آخرت را از ما می‎خواست تا آن را از خدا می‎خواستم، و خدا به او می‎داد، اصحاب تقاضای بیان قصه عجوزه بنی اسرائیل را نمودند. حضرت داستان عجوزه را به طور مشروح برای اصحاب شرح دادند. در این روایت است که آن عجوزه سه حاجت خواست و برآورده شد: 1. جوان شود 2. همسر موسی گردد 3. در بهشت هم همسر موسی باشد (به نقل از حیاه الحیوان دمیری).

[6] . بحار، ج 18، ص 325.

[1] . یوسف، 103.

[2] . یوسف، 111.

[3] . مجمع البیان، ج 5، ص 262ـ266.

[4] . علل الشرایع، ص 107؛ بحار، ج 13، ص 127.

[5] . در بعضی از روایات نقل شده که پیامبر اسلام